تبلیغات دوشنبه 1 فروردین 1390











یکشنبه 29 اسفند 1389
الان که دارم اینو مینویسم تلخم. تلخ تلخ مثل شوکران.
چن سال پیش بیش از نصف ایرانیها افسردگی داشتن.بعد از اتفاقای دو سال گذشته و سرکوبهای وحشتناک حتما این افسردگی بیشتر شده.
در کشوری که هرچی احمقتر و شارلاتان تر و هزار روتر باشی جات بالاتره.
در کشوری که صداقت و زیبایی و هنر جرمه!
در کشوری که نمیشه دست دوستی رو گرفت و هرلحظه ممکنه یه آدم عقده ای در یونیفرم یا در لباس شخصی مزاحمت شه.
در کشوری که بوسه و آغوش عیبه!
در کشوری که دستمال به دستی و بت پرستی ممدوحه.
در کشوری که مشکلات وحشتناک اجتماعی داره ولی حتا گفته نمیشه.
در کشوری که توش مشکل جنسی بیداد میکنه
در کشوری که توش بیکاری بیداد میکنه
در کشوری که هرچی چیزفهمتر شی به زندان و شکنجه نزدیکتر میشی.(البته به شرط آدم بودن! نه اینکه مث حیوونا سرت به دخل مشمئزکننده ی خودت گرم باشه و لاغیر!)
در کشوری که اگه ساده و صادق باشی بهت میگن اسکل!
جای امثال من کجاست؟
هیج کجا!
از هیئت حاکم بر ایران عقم میگیره! حالمو بهم میزنن.(بسیاری از این مشکلات تقصیر مستقیم حکومته!)
و از جامعه ی ایرانی هم دل خوشی ندارم. جامعه ای پول پرست,خرافه پرست, ریاکار, پدرسوخته, عقب مونده, بدخواه, کوچک و تحقیرکن, دروغگو, ستمگر, ستم پذیر, دیکتاتور, دیکتاتور پرور, دیکتاتور پذیر, عقده ای, حسود, مخرب, ضعیف پرور و ضعیف کش!
حقارت و کثافت از همه جای این حکومت و جامعه میباره و من عقم میگیره! میخام بالا بیارم. و البته متاسفانه منم عضوی از همین مردم لعنتی هستم و احتمالا سازنده یا یاریگر کثافت!
حالم خیلی بده!
صفاتی که میگم مربوط به اکثریته. طبیعیه 4 تا آدم حسابی هم که پیدا شن بی درنگ به مسلخ کشونده میشن!
هنوز تلخ تلخم! مثل شوکران! من ناتوانی هایی دارم که روحمو می جوه و میخوره.من عیبهایی دارم که حالم ازونا به هم میخوره. منم پر از عیبم!
---------------------------------------------------------------------
آرزوم اینه ازین وضعیت مرگآور به وضعیت بهتر برسیم. اصلاح کنیم و جامعه مون بهتر شه.
---------------------------------------------------------------------
خوش به حال طبیعت که داره بهارو تجربه میکنه. خوش به حال حیوونا.
نمیدونم باید خوشحال چی باشم که عید اومده؟ به من چه؟ ولی دست کم یه چیزیش خوشحالم میکنه و اون تراوتیه که تو زندگی جهان میبینم.
-----------------
سال 89 تموم شد و عمر بلاگ "بادبادکباز" هم به سر اومد. دستکم 6 ماه میخام سکوت کنم(خفه شم!)! لازمش دارم.
2 سال و دوماه نوشتم و چن روز پیش دسترنج 2 سالم رو فیلتر کردن و دیلیت. چقد بره مطالبم وقت گذاشتم. اینم یکی دیگه از حماقتهای حکومت! وقتی اندیشه هاتو فیلتر و دیلیت میکنن ینی اگه دستشون به خودتت برسه هم فیلتر و دیلیتت میکنن!
حقارت اونا از همین برخورد حذفی فیزیکی با صاحبان اندیشه هویداست!
---------------
به دوستانم حتما سر میزنم. اونایی که میخان لطفا ایمیلشون رو بذارن تا اگه بلاگ جفتمون فیلتر شد ارتباطمون قابل بازیافت باشه!
----
خداحافظ!!!!
شاید روزی دیگر...جایی دیگر...شاید...
------------------------------------
راستی, تو نظرسنجی سمت راستم شرکت کنین خوبه!
چهارشنبه 25 اسفند 1389
"فک کن می فهمی که همین فردا میفتی میمیری! اونوقت چیکار میکنی؟؟ به همین کاری که داری انجام میدی ادامه میدی یا دوس داری یه کار دیگه کنی؟ خوشبخت اون کسیه که اگه بدونه قراره فردا بمیره تو این 24 ساعت همون کاری رو بکنه که داشته میکرده!
و اون کاری که تو اون فرصت باقی مونده میخای انجام بدی همون کاریه که باید همیشه بکنی!"
این مضمون از کتاب "میلیونر یه شبه" به یادم مونده. بعد خوندنش تغییراتی تو زندگیم ایجاد کردم.
تحت تاثیر این کتاب کارایی کردم. گفتنی هایی رو گفتم و ...
در سالهای اخیر با تجارب و مسائلی برخورد کردم که حس میکنم اگه حتا 1 روز عمرم رو صرف چیزی غیر از کارایی که واقعا علاقه دارم و واجبن بکنم, احمقم!
کارهایی که اگه قرار باشه فردا بمیرم قصد میکنم تو مدت باقی مونده بکنم!
خدایش بیامرزه اون پسر دردانه ای که روی تخت بیمارستان با لوسمی دست و پنجه نرم میکرد و تنش طاقت نیاورد. دوست داشت موسیقی سنتی بشنوه.موسیقی سنتی عمیق! از من کوچیکتر بود. فقط یه بار دیدمش. انگار میدونست رفتنیه!
خدا بیامرزه نوعروسی رو که کمتر از یک سال از عروسیش با استون! آتیش گرفت و بعد چن روز و ترخیص از بیمارستان رفت.هنوز در شوک مرگ این دختر خوب فرزند شهیدی هستم که هرگز نگفت فرزند شهیده!
خدایش بیامرزه دختر همکلاسی ای رو که ناگهان سکته ی مغزی کرد و رفت و من ازش دو خاطره دارم. یکی نماز خوندنش در میان سفر زنجان در رستوران سنتی و دیگری تلاشش برای تحقیق درباره موزه شهدا.
خدا اینا رو و ملیونها ملیون موجود دیگه رو بیامرزه که هیشکی فک نمیکرد انقد زود برن! ولی دست طبیعت, و مشیت جبارانه ی خدای رحمن رحیم!!!!, بی رحم تر از اونیه که به دل نازک مادرها توجه کنه!
شاید مسافر زودگذر بعدی من و تو باشیم. فردا هم نباشه بالاخره یکی ازین فرداهاست! بل یکی از همین لحظه هاست!
از دم استفاده باید کرد! نگفتنی ها رو باید گفت! علایق اصیل روح باید برآورده شه!
دوباره تصمیم گرفتم تغییری کنم! تغییری در جهت حرکت در مسیر خواسته هام.
نیازمند شجاعتم. شجاعتی بزرگ. "دل" و "خرد" میخواد. چون مسیری که میخام توش پا بذارم آسون نیست. ترسناکه ولی انگار زندگیم اونجاست!
سه شنبه 24 اسفند 1389
چهارشنبه سوری از معدود زماناییه که ایرانیا بره شادی دارن.
دیدن چهره هایی که از زیبایی آتیش بشاشن جالبه.
دیدن همسایه ها جالبه.
رقص و پایکوبی کنار آتیش عالیه. هرچی بیشتر توی چهارشنبه سوری به سمت رقص و شادی و موسیقی و آتیشبازیهای زیبا بریم, هرچی بیشتر به سمت زیباییها بریم و از صداهای ناهنجاری که مرهون سرکوب اجرای درست این مراسم بوده و هست, دوری کنیم بهتره.
برقی که در چشم پیر و جوون میزنه و ذوقی که توی اجرای این آیین زیباست, مقدسه!!
--------------------
امشب با جوون سی و اندی ساله ای مواجه بودم که دوست داشت به کنار آتیش بیاد و شادی کنه ولی نیومد! گرچه 1 ساعت تو این هوای سرد از دور نظاره گر بود. می ترسید که براش " درد سر" شه! می ترسید که تصاویری که گرفته میشه به دست "گزینش گران" برسه! کسایی که رقص و آتش و شادی رو گناه کبیره میدونن و به خاطرش ممکنه سعی کنن بقیه رو از نون خوردن بندازن!
--------------------
امیدوارم هرگز مجبور نشم در هیچ اداره ی حکومتی استخدام شم! هرگز! چنان خودم رو میسازم و کار میکنم که مجبور نشم جلوی ضدارزشها سر خم کنم!
دوشنبه 23 اسفند 1389